عدالت
عدالت واژه ای تلخی است که از نامش گریزانم
عدالت چندشی دارد که از این واژه حیرانم
عدالت گشته اوسطوره ولی در پوشه مستوره
عدالت ساربانی است عجب از کاروان دوره
عدالت حرف کاندیداست که بر اندیشه خندیده است
عدالت حق مظلومی است که ظالم را نسنجیده است
عدالت رهروی تند است که در بیراه ای مانده است
عدالت پول زیر میزی است پلو و شایدم دیزی است
عدالت ناز و سیمینه عدالت ترد وشیرینه
عدالت حرف دیرینه چرا اسوده میشینه
عدالت ریس جمهور است ولی از مملکت دور است
عدالت اب دریا هاست سقا را گو که ان شور است
عدالت کوخ ویرانی است که رویش کاخ می سازند
و یا زندانی رندی است کز او تواب می سازند
الا حیران نمیدانم فقط رندانه می گویم
قمر در عقربش بینم که وی را طالع می جویم
در این راه سخندانی بزن سر را به نادانی
بگیر کلک از سخندانی اگر دلبسته جانی